ملانصرالدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد
و مردم با نیرنگی
حماقت او را دست میانداختند
دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره
صابون کوسه از روغن کوسه جنوب برای شفاف سازی پوست صورت صابون کوسه بهترین صابون نرم در جهان
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد
این داستان در تمام منطقه پخش شد
هر روز گروهی زن و مرد می آمدند
و دو سکه به او نشان می دادند
و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید
و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند
ناراحت شد
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار
اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند
ملا نصرالدین پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست
اما اگر سکه طلا را بردارم
دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم
شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام !!
ملانصرالدین
دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد
BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود
پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد
قدری
راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد
وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود
کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد
چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود
و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت
پای را بر پدال گاز فشرد
و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس
سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید
مرد به اوج هیجان رسیده بود
نگاهی به آینه انداخت
دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید
و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.
مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد
لَختی اندیشید
سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید
جک جدید و خنده دار جدیدترین جک های باحال و خنده دار 93 سری جدیدترین استاتوس ها و جک های فارسی
یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت
از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید
اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت :
"مرا چه میشود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟
باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.
اتومبیل پلیس آمد
و پشت سرش توقّف کرد
افسر پلیس به سوی او آمد
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت،
"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است
امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم
سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم
خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی
و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده
و از دست پلیس فرار کردی
تنها اگر دلیلی قانعکننده داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی، میگذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت :
"میدونی، جناب سروان
سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد
وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم
تصوّر کردم داری اونو برمیگردونی"!
"روز خوبی داشته باشید، آقا"
و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت.!!!!
دلیل قانع کننده
شیخ نادان
پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت
یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد :
«برلین فوق العاده است
مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم
ولی یک مقدار احساس شرم میکنم
عکس های جدید و دیدنی و جالب از سرتاسر دنیا جدیدترین عکس های موجود در اینترنت
که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم
در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند
تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»
شیخ نادان
مناجات گنجشک و خدا
گنجشک با خدا قهر بود
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد ...
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
گنجشک گفت
لانه کوچکی داشتم
آرامگاه خستگی هایم بود
کرم خورشید یک کرم فوق العادست برای جوان سازی پوست این کرم معجزه گر به سرعت پوست شما ترمیم می سازد کرم خورشید ساخت ژاپن می باشد
و سرپناه بی کسی ام
تو همان را هم از من گرفتی
این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت
فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود
خدا گفت:
و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
های های گریه هایش
ملکوت خدا را پر کرد …
مناجات گنجشک و خدا
شعر
او رفت و انتظارش باقیست
پشت قدمش عبور اشکم جاریست
ای کاش بداند که پس از او عمری
در خلوت من همیشه جایش خالیست
کفی مغناطیسی پا به پا جدیدترین روش برای مهار دردهای کف پا کفی مغناطیسی پا به پا کاملا موثر و تائید شده
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو بهم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم میزنم
بدون عشق نشان از جهان نخواهد ماند
بماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند
خزان عمر من آمد بهار عمر تو شد
بهار عمرِ تو هم ای جوان نخواهد ماند
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
شعر