وب تفریحی و سرگرمی کرمک

انواع مطالب جالب و سرگرم کننده اینترنت

وب تفریحی و سرگرمی کرمک

انواع مطالب جالب و سرگرم کننده اینترنت

ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ

ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ


ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ


لحظه ای دور از هیاهو های کاذب در خود بیاندیشیم


ما همه مسافر این جهانیم!


پیش از گفتن، گوش فرا دار


پیش از نگاشتن، اندیشه کن


پیش از خرج کردن، کسب کن

برای نمایش عکس روی دکمه لود تصاویر کلیک کنید و تا لودینگ کامل عکس ها صبر نمایید تا بتوانید عکس ها را ببینید


پیش از انتقاد، صبر کن


پیش از دعا، ببخش


پیش از دست کشیدن، سعی کن


در کنکاش خویشتن، حقیقت را کشف کردم


در کنکاش حقیقت، عشق را کشف کردم


در کنکاش عشق، ایمان به خدا را یافتم


و در ایمان، همه چیز را یافتم


در گذر از دریای زندگی،از طوفان و آبهای خروشان نپرهیز


تنها بگذار تا بگذرند


تنها کشتی خود را بران همواره بیاد داشته باش


دریای آرام هرگز دریانوردی ماهر نمیسازد


مهمترین چیز در هر رقابتی، نه پیروز شدن، بلکه شرکت کردن است


همچنین، مهمترین چیز در زندگی، نه چیرگی، که تلاش است


نکته اساسی نه فتح کردن، که نیک پیکار کردن است


هنگامی که اشتباهی میکنی، مدتها برای نظاره دوباره به آن به گذشته بازنگرد


عبرتی را که از آن گرفته ای به یاد داشته باش، و به پیش رو بنگر


اشتباهات، آموزشهای خِرد هستند، گذشته قابل تغییر نیست


آینده هنوز در اختیار توست


مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد


آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد


اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید


چه احساسی نسبت به خود داشته باشند


امروز شروع کن، با هر کس که به او بر میخوری جوری رفتار کن که گویی


دیگر هرگز فرصت ملاقات ایشان را نخواهی داشت


محبت، مهر و درک و توجه خود را به ایشان نیز تعمیم بده


بدون هیچ چشمداشتی برای قدردانی


زندگی ات هرگز مانند گذشته نخواهد بود


امروز، روزی نوست!


بسیاری این روز را درخواهند یافت


بسیاری آن را سرشار خواهند زیست


چرا تو از آنان نباشی؟


ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ

نامه ای از آبراهام لینکلن

نامه ای از آبراهام لینکلن


نامه ای از آبراهام لینکلن


نامه ای از آبراهام لینکلن به معلم پسرش برگرفته از سایت دگرش:


به پسرم درس بدهید

با کفی مغناطیسی پا به‌ پا درد و خستگی را فراموش کنید کفی طبی و ماساژ دهنده مغناطیسی یک کالای طبی مورد نیاز برای تمامی افراد پا عضو حیاتی و حساس بدن است با کفی کفش مغناطیسی پا به پا از قلب دوم خود محافظت کنید


او باید بداند که همهٔ مردم عادل و صادق نیستند


اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد


به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه


رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود


به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست


می‌دانم وقت می‌گیرد


اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت، یک دلار کسب کند


بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد


به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد؛ از پیروز شدن لذت ببرد


او را از غبطه خوردن بر حذر دارید


به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یادآور شوید


اگر می‌توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید


به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود


به گل‌های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می‌کنند، با دقت نگاه کند


به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود


اما با تقلب به قبولی نرسد


به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم و با گردن کش‌ها، گردن کش باشد


به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.


به پسرم یاد بدهید که همهٔ حرف‌ها را بشنود


و سخنی را که به نظرش درست می‌رسد انتخاب کند


ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید


اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند


به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد


به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند


اما قیمت گذاری برای دل بی معناست


به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود


و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد


و با تمام قوا بجنگد


هنگام تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید


اما از او یک نازپرورده نسازید


بگذارید که شجاع باشد


به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد


توقع زیادی است


اما ببینید که چه می‌توانید بکنید


پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است


نامه ای از آبراهام لینکلن

داستان کوتاه چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟

داستان کوتاه چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. ساعت الیزابت یک ساعت جدید است که برای خانم ها طراحی و تولید شده است برای خرید اینترنتی ساعت الیزابت باید وارد فروشگاه اینترنتی شوید و ساعت الیزابت را سفارش دهید
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»


داستان کوتاه چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟

داستان کوتاه محبت

داستان کوتاه محبت


 سالها پیش '' در کشور آلمان '' زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند '' ببر کوچکی در جنگل '' نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید '' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید '' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک '' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام '' مرد درگذشت و ... اس جوک,اس مس جوک,س م س جوک,اسمس جوک,مسیج جوک,پیام کوتاه جوک,پیامک جوک,پیام جوک,جمله جوک,جملات جوک,جمله های جوک,شعر جوک,اشعار جوک,متن جوک,مطلب جوک,مطالب جوک,استاتوس جوک,پیامک,اس ام اس,مسیج,پیام کوتاه,پیام,sms

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق '' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن '' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود '' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه '' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود '' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر'' برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت '' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری '' با ببرش وداع کرد.بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید '' وقتی زن '' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند '' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم '' عشق من '' من بر گشتم '' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود '' چقدر دوریت سخت بود '' اما حالا من برگشتم '' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز '' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان '' صدای فریادهای نگهبان قفس '' فضا را پر کرد:نه '' بیا بیرون '' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی '' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود.

ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی '' میان آغوش پر محبت زن '' مثل یک بچه گربه '' رام و آرام بود.اگرچه '' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود '' نمی فهمید '' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.برای هدیه کردن محبت '' یک دل ساده و صمیمی کافی است '' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی '' چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش '' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر '' شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها '' تاریک ترین نقطه ها '' مسدود ترین راه ها '' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست '' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !


داستان کوتاه محبت

داستان کوتاه موفقیت و سقراط

داستان کوتاه موفقیت و سقراط

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما ....

خرید فروشگاه اینترنتی,فروش فروشگاه اینترنتی,فروشگاه فروشگاه اینترنتی,قیمت فروشگاه اینترنتی,سفارش فروشگاه اینترنتی,سفارش پستی فروشگاه اینترنتی,سفارش اینترنتی فروشگاه اینترنتی,خرید اینترنتی فروشگاه اینترنتی,خرید پستی فروشگاه اینترنتی,خرید ارزان فروشگاه اینترنتی,خرید آنلاین فروشگاه اینترنتی,خرید درب منزل فروشگاه اینترنتی,خرید نقدی فروشگاه اینترنتی,راهنمای خرید فروشگاه اینترنتی,فروشگاه اینترنتی اصل, فروشگاه اینترنتی اورجینال,فروشگاه اینترنتی ارزان,فروش ویژه فروشگاه اینترنتی,پست سفارشی فروشگاه اینترنتی,پست پیشتاز فروشگاه اینترنتی,اطلاعات درباره فروشگاه اینترنتی,اطلاعات در مورد فروشگاه اینترنتی,مشخصات فروشگاه اینترنتی,عکس های فروشگاه اینترنتی, تصاویر فروشگاه اینترنتی,خریداری فروشگاه اینترنتی خرید کفی مغناطیسی پا به پا,فروش کفی مغناطیسی پا به پا,فروشگاه کفی مغناطیسی پا به پا,قیمت کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش پستی کفی مغناطیسی پا به پا,سفارش اینترنتی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید اینترنتی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید پستی کفی مغناطیسی پا به پا,خرید ارزان کفی مغناطیسی پا به پا,خرید آنلاین کفی مغناطیسی پا به پا,خرید درب منزل کفی مغناطیسی پا به پا,خرید نقدی کفی مغناطیسی پا به پا,راهنمای خرید کفی مغناطیسی پا به پا,کفی مغناطیسی پا به پا اصل, کفی مغناطیسی پا به پا اورجینال,کفی مغناطیسی پا به پا ارزان,فروش ویژه کفی مغناطیسی پا به پا,پست سفارشی کفی مغناطیسی پا به پا,پست پیشتاز کفی مغناطیسی پا به پا,اطلاعات درباره کفی مغناطیسی پا به پا,اطلاعات در مورد کفی مغناطیسی پا به پا,مشخصات کفی مغناطیسی پا به پا,عکس های کفی مغناطیسی پا به پا, تصاویر کفی مغناطیسی پا به پا,خریداری کفی مغناطیسی پا به پا

سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد


داستان کوتاه موفقیت و سقراط